سحرگاه خونین ، ۴۰ سال پیش

201541619718882423111_علی-باکری-محمد-بازرگانی-علی-میهندوست-ناصر-صادق.jpg

علی کلائی

در هم امروزی که

“عشق” ، فروکشیده

“منش” ، گمگشته

و

“روش” ، پر ریخته

است،

عنایت به روایت زیست کوته طول اما خوش عرض و عمق مردان “میانه” ، از گونه اینان؛

عهد دار

ز مهر سرشار

آگه رهسپار

تلنگری است بر تارها و بر پودهای ذهن ما (۱)

و روزگار به چهار دهه رسید. چهار دهه از پرواز رقص کنان شما جوان اولان، شما اهل انسان، اهل آبادان و وجود داشتگان.

چهار دهه از آن سحرگاه گذشت. سحرگاه میدان چیتگر. جان شما و سینه ستبرتان و مسلسل دژخیم. انسانیت و صبر و عشق در برابرتان سر تسلیم و تعظیم فرود آورد. شما که افتخارداران اهل فدای زمانه ما هستید. نامهایی برای همه زمانها و مکانها و معلمان عشق و فدا و مجاهدت برای آزادی و برابری و برای انسان به عنوان سوژه اساسی تمام هستی و تاریخ.

سحرگاه ۳۰ فروردین ۱۳۵۱٫ میدان چیتگر. چهار عاشق سینه ستبر در برابر جوخه اعدام. علی میهن دوست، محمد بازرگانی، علی (بهروز) باکری و ناصر صادق. صبح‌گاه پرواز مردان مرد زمانه و معلمان همه زمان‌ها.

دادگاه‌شان از دی ماه ۱۳۵۰ آغاز شد. در فرصت روزهای پس از نمایش جشن های ۲۵۰۰ ساله که رژیم سفاک شاه برای نمایش ثبات خود به راه انداخته بود و قصد داشت تا با برپا کردن محاکمه این مردان قدرت نمایی کند. اما به سنت تاریخ که همواره مستبدین رسوای عالم اند، با این کار اعتراف کرد که برخلاف مدعیات و دعاوی دروغین اش، چه جریان وسیع و گسترده سیاسی و نظامی سازماندهی شده از چندین سال پیش در ایران ایجاد شده و رشد کرده است. سازمان یافتنی درست در روزهای اوج اقتدار ساواک و زیر گوش او. این محاکمات نه فریاد قدرت که ناله شکست بود. ناله شکست در برابر بهترین فرزندان خلق ایران.

و این چهار فرزند مردم دفاعیاتی کردند به یاد ماندنی که نقشی اساسی در ارتقای جنبش انقلابی مردم ایران داشت. جنبشی انقلابی از مردمی به جان آمده از ظلم و ستم شاهی که پوینده راه آزادی و برابری برای همه مردم اند. این بار چهار تن از فرزندان مصدق کبیر ۵ سال پس از رحلت او بودند که فریاد استقلال و آزادی را بر گوش رژیمی مستبد و وابسته فریاد می کردند.

و این چهار ستاره آسمان ایران زمین از فرصت مانور نمایشی رژیم بیشترین سود را جستند و از فرصت محاکمه به منظور افشای ماهیت ارتجاعی رژیم و معرفی آرمانهای خود بهره بردند و این محاکمه را بر سر رژیم شاه خراب کردند. روحیه بسیار قوی و مستحکم. قوت و استحکام در استدلال و حرارت در دفاع از حریم مردم و میهن . و همه اینها نوید یک تولد جدید از نسلی اهل کار و بار بردار و خدمت گذار و ایستاده در میدان. تمام قد و تمام عیار.

این جوانان با وحدت نظر و عمل در برابر دادگاه ایستادند و به صراحت اعلام کردند این دادگاه صلاحیت رسیدگی به اتهامات ایشان را ندارد. ایشان در این عرصه برای اولین بار در طول تاریخ ایران مبارز حرفه ای را معرفی کردند و از آن دفاع نمودند.

اما همه را از این جوانان گفتیم. بیاییم تبار این جوانان را نیز از نظر بگذرانیم. از کجا آمده بودند و داستان این تازه جوانان نسل نوی ایستاده بر آرمان چه بود؟

شهید محمد بازرگانی در سال ۱۳۲۵ در ارومیه زاده می شود. پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی و متوسطه در زادگاه خویش، در سال ۱۳۴۴ برای ادامه تحصیل به تهران آمد و در مدرسه عالی بازرگانی دوره لیسانس را گذراند. محمد درد عدالت و آزادی داشت و با مشاهده تبعیضات اجتماعی و فقدان آزادی در آن روزگار و در کنار و همراه جبهه ملی دوم و نهضت آزادی ایران به فعالیت سیاسی روی آورد.

او توسط برادرش بهمن به شهید بنیانگذار محمد حنیف نژاد معرفی شد و به عضویت سازمان مجاهدین در آمد. شهید پس از گذراندن دوره های آموزشی تحت نظارت و مسئولیت ناصر سماواتی و بعد شهید علی باکری، خود مسئولیت تعلیمات نیروهای دیگر سازمان را بر عهده گرفت. زمانی به همراه شهید ناصر صادق مسئول گروه تدارکات سازمان بود و بعد در اواخر سال ۱۳۴۹ با عضویت در مرکزیت سازمان، مسئولیت گروه الکترونیک را بر عهده گرفت. شهید بازرگانی در اول شهریور سال ۱۳۵۰ دستگیر شد و پس از ماهها بازجویی و شکنجه و ایستادنی قهرمانانه در سحرگاه عشق ۳۰ فروردین ۱۳۵۱ در خون سرخ خود غلطید.

 محمد بازرگانی در بیدادگاه شاهی و در پاسخ یاوه گویی های مثلا دادستان چنین می ایستد که: ((ما پاکترین جوانهای این میهن هستیم. می گویند شما که می توانید صاحب مقام و منصب شوید و مرفه باشید چرا می خواهید تا آخر عمر در زندان بپوسید یا مقابل جوخه آتش قرار بگیرید؟ وقتی تاریخ ایران را ورق بزنیم هیچ دوره ای را نمی توان یافت که خلق ما برای گرفتن حق خود ساکت نشسته باشد. هرساله عده زیادی را به محاکمه می کشند و محکوم می کنند. امروز نوبت ماست که به عنوان توطئه گر محاکمه شویم. توطئه گر واقعی ما هستیم یا اینهایی که ما را به محاکمه کشیده اند؟ … اما هیچ توطئه ای موفق به فرونشاندن کامل شعله های آزادی خواهی نشده و نخواهد شد.))

شهید علی (بهروز) باکری در سال ۱۳۲۲ در میاندوآب به دنیا آمد. در سال ۱۳۴۱ با رتبه اول در رشته مهندسی شیمی در دانشگاه تهران پذیرفته شد. او نیز با روحیه انسانی خود و در راه مبارزه برای آزادی و برابری با جبهه ملی دوم و نهضت آزادی ایران همراه شد و تحت تاثیر فاجعه ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و کشتار شدید آن روز قرار گرفت. شهید باکری در همان سالها به خواندن کتب مذهبی جریانهای نوگرای مذهبی ایران پرداخت. او با مطالعه آثار بزرگانی چون مهندس مهدی بازرگان به دنبال حقیقت دیانت از لابلای غباری بود که در طی سالیان توسط نهاد رسمی دین بر ان نهاده شده بود. شهید باکری تلاشگری بود برای دستیابی به گوهره حقیقت. در اواسط سال ۱۳۴۴ و با معرفی شهید ناصر صادق در کلاس های مطالعاتی شهید بنیانگذار سعید محسن شرکت کرد و به مجاهدین وصل شد. او در سال ۱۳۴۵ با کسب رتبه اول فارغ التحصیل شد و در همان حال ضمن تدریس در دانشگاه، تا اواخر سال ۱۳۴۷ تنها به کار مطالعاتی و بحث و بررسی موضوعات مختلف عقیدتی و سیاسی پرداخت. شهید باکری در سال ۱۳۴۸ به عنوان اولین نفر پس از بنیانگذاران سازمان، به عضویت مرکزیت در آمد.

 اولین بازداشت او در ۵ مرداد ۱۳۴۹ در تربت حیدریه روی داد، زمانی به همراه شهید رضا رضایی بود که به علت سوء ظن ماموران بازداشت شد و پس از مدتی آزاد گردید. در اواسط سال ۱۳۴۹ از شغل خود در دانشگاه استعفا داد و به بهانه ادامه تحصیل با اخذ گذرنامه رسمی از راه دبی به بیروت رفت و در آنجا در مورد تعلیمات نظامی اعضای سازمان با مسئولین جنبش فتح مذاکره کرد. پس از آن در اواخر سال ۱۳۴۹ بمنظور شناسایی سازمانها و گروههای مبارز خارج از کشور به اتفاق بدیع زادگان وارد فرانسه شد.

 علی در اردیبهشت ماه سال ۵۰ از پاریس به بیروت بازگشت و مقادیر زیادی اسلحه و مهمات تهیه کرد و در تیرماه همان سال به ایران بازگشت و از طریق برادر کوچک ترش«حمید» چهار قبضه مسلسل، سه قبضه اسلحه کمری،۱۵۰ تیر فشنگ کالیبر ۹ میلیمتری و خفیف و ۵۰۰ عدد نارنجک و بمب گاما ساخته اسپانیا را با جاسازی در چمدان به صورت قاچاقی وارد کشور کرد.

 وی پس از ورود به کشور در ارتباط با مسئولیت قبلی خود بعنوان سرپرست گروه شیمی، جزوه ای نیز در باره مواد منفجره تدوین نمود.

 روز اول شهریور ماه ۱۳۵۰ با هجوم گسترده نیروهای ساواک و کمیته مشترک ضد خرابکاری به خانه تیمی سازمان مجاهدین خلق، ۴۲ تن از اعضای آن دستگیر شدند که در میان آنها ۱۱ نفر از اعضای کادر مرکزی سازمان وجود داشتند.

 احمد نقی زاده در مقاله ای با عنوان ((علی باکری، بدون روتوش)) که توسط وبگاه آینا نیوز منتشر شده در مورد شهید باکری می نویسد: ((با شکوفایی بهار سال ۵۱ نوع نگاه و بینش او در جریان محاکمه اش ، گویشی تازه از حرکت سالار شهیدان حضرت امام حسین(ع) ارائه داد. در آن زمان در آموزش‌های جاری سنتی می گفتند تحقیق روی نهضت امام حسین(ع) به گمراهی منجر می شود چرا که در نهایت به این نکته می رسد که : اگر امام حسین(ع) علم داشته که شهید می شود پس چرا خود را به هلاکت انداخت؟ و اگر علم نداشته بنابراین علم امام نقض می شود! اما باکری با الهام از حرکت امام حسین(ع) در اندیشه و خط مشی خود بینش جدیدی را ارائه کرد. او از موقعیت اجتماعی ، تحصیلات، سرمایه و حتی عشق به دختری که گویا از مدتها پیش در ارومیه نامزد کرده بود گذشت و با علم به اینکه در قبال این ایثار نباید به چیزی دل خوش کند، با الهام از قیام حضرت اباعبدالله الحسین(ع) به این نتیجه رسید که وقتی ظلم در اجتماع سنت می شود تنها راه مبارزه با آن شورش و طغیانی عاشقانه و گذشتن از همه چیز است.

 علی(بهروز) باکری با شکوهترین فراز زندگی اش را با جمله ای که در بیدادگاه نظامی شاه بر زبان آورد فریاد کرد:«عمر متوسط یک مجاهد شش ماه است!» این جمله عمق کلام و درک شگفت انگیز وی را از زندگی و مبارزه نشان می دهد که علم به شهادت در راهی پر پیچ و خم غیر از نیت کردن برای کشته شدن است.

 او ضمن تلاش برای بقاء می دانست راهی که در آن گام نهاده، راهی پرخطر است و به شهادت منجر می‌شود. او از همه وابستگی ها دل کند و وارهید. او عاشق پیشه ای بود که عاشقی را قمار نمی دانست و هیچ چشم انداز و روزنه ای برای «برد» نداشت.

 یکی از مه مترین دلایلی که سبب شد تا نام علی باکری کمتر از سایرین مطرح شود محاکمه غیرعلنی و مرموز وی بود به طوریکه به اذعان بسیاری، علی تنها عضو سازمان مجاهدین بود که هرگز مشخص نشد در چه زمانی و در چه دادگاهی محاکمه شد. این مطلب را هم لطف الله میثمی در خاطرات خود مطرح کرده است و هم در کتاب «محاکمات سیاسی در ایران» به قلم «بهروز طیرانی» آمده است.

سرانجام این مبارز بزرگ به همراه محمد بازرگانی( که اونیز از اعضای سازمان و اهل ارومیه بود)، مهندس ناصر صادق و مهندس علی میهن دوست در سحرگاه ۳۰ فروردین ماه سال ۱۳۵۱ قدم به میدان چیتگر گذارد و سینه خود را به جوخه اعدام سپرد و به صورت مخفیانه توسط ساواک در قطعه ۳۳ بهشت زهراء تهران دفن گردید.)) (۲)

 و اما از خاندان باکری تنها علی فدائی خدا، میهن و مردم نشد. دو برادرش مهدی و حمید نیز در جریان جنگ ایران و عراق و اشغال آن مست عفلقی به شهادت رسیدند تا خداوند عظمت و ارزش این خانواده را دو چندان گرداند. و البته شاید باید شنید رفتار رژیم شاه را و رفتار رژیم شیخ را از زبان خواهر شهیدان باکری : ((در جریان اعتراضات پس از انتخابات در ایران {پس از انتخابات خرداد ۱۳۸۸ و کودتای انتخاباتی رژیم شیخی}، پسر برادرم را دستگیر کرده‌اند. بلایی سر ما آمده که زمان شاه نیامد . باور کنید یک ساواکی در خانه مرا نزد . زمان شاه من بعد از شهادت برادرم (علی)، استخدام شدم . خواهرم در پست بالایی استخدام شد. مهدی دانشگاه قبول شد و تحصیل را شروع کرد. یک نفر در خانه ما را نزد . می‌گفتند خرابکار یا خانواده خرابکار ولی کسی جسارت نکرد در خانه ما را باز کند و به ما توهین کند. ولی در جمهوری اسلامی ما این توهین‌ها را دیدیم.)) (۳)

و این است برخورد دیکتاتورها ی دو رژیم با شجره ای که همواره در برابر استبداد و استعمار ایستاده است برای استقلال و آزادی ایران زمین.

 شهید ناصر صادق در سال ۱۳۲۴ در تهران در یک خانواده خوشنام مذهبی متولد شد. پدرش حاج احمد صادق از اعضای هیئت امنای مسجد هدایت و از یاران و دوستان نزدیک مرحوم آیت الله طالقانی و زنده یاد مهندس مهدی بازرگان بود. شهید ناصر دوره متوسطه را در دبیرستان مروی گذارند و همانجا بود که فعالیت های سیاسی و اجتماعی خود را آغاز کرد. او ضمن شرکت در جلسات مسجد جلیل و مسجد هدایت (در محضر پدر طالقانی) انجمنی با عنوان ((دین و دانش)) در دبیرستان خود ایجاد می‌کند.

 در سال ۱۳۴۲ در رشته مکانیک دانشگاه تهران پذیرفته شد به مبارزات خود در حین تحصیل در دانشگاه ادامه داد. در مهرماه ۱۳۴۲ با شهید بنیانگذار حنیف نژاد آشنا گردید و به عضویت مجاهدین در آمد. شهید صادق جزو اولین اعضای سازمان مجاهدین خلق ایران به حساب می آید.

 در سال ۱۳۴۶ و پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه برای خدمت وظیفه به شیراز رفت و در آنجا مسئولیت شاخه شیراز سازمان را بر عهده گرفت. در سالهای ۱۳۴۸ و ۱۳۴۹ و پس از پایان خدمت سربازی به همراه شهید محمد بازرگانی مسئولیت ((گروه تدارکات)) سازمان را بر عهده گرفت. در بهار سال ۱۳۵۰ و از طریق شاه مراد دلفانی که قرار بود برای یاران سازمان اسلحه تهیه کند و بعد مشخص شد که عامل نفوذی ساواک بوده است لو رفت و دستگیر شد. نفوذ دلفانی یکی از موجبات اصلی ضربه شهریور ۱۳۵۰ بود. شهید صادق در اول شهریور ۱۳۵۰ دستگیر شد و پس از ایستادگی در برابر شکنجه‌ها و دفاعی جانانه در بیدادگاه ستم‌شاهی در سحرگاه خونین سی ام فروردین ۱۳۵۱ به شهادت رسید. او در بی‌دادگاه ضد خلقی ستم‌شاهی و در برابر قضات جور فریاد می زند : ((ای توده های خلق، اگر امروز فرزندان شما در زیر رگبار گلوله ها جان می سپارند و یا در زیر شلاق‌های رژیم به فریاد درآمده‌اند، اگر شرایط موجود بسیار سخت و غم افزاست، اما ما به شما نوید می‌دهیم، ما به شما طلوع فجر را در شب تاریک مژده می‌دهیم، ما دماغه کشتی پیروزی را در افق اقیانوس خلقها می بینیم، ما طلوع صبح را می بینیم، ما پیروزی توحید را می بینیم.))

 شهید علی میهن دوست در سال ۱۳۲۴ در یک خانواده مذهبی در قزوین متولد شد. او که تنها فرزند خانواده بود، از همان اوان نوجوانی به فعالیت های مذهبی روی آورد و با آثار زنده یاد مهندس بازرگان آشنا شد. پس از پایان دوره متوسطه به تهران آمد و به عنوان دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه مشغول به تحصیل شد. در نیمه دوم سال ۱۳۴۴ و توسط شهید ناصر صادق به جلسات مطالعاتی مجاهدین دعوت و در سال ۱۳۴۵ به عضویت سازمان در آمد. در سال ۱۳۴۸ و همزمان با تشکیل ((گروه ایدئولوژی))، به عنوان عضو فعال این گروه، مسئولیت نگارش کتاب تکامل – کتاب دوم ایدئولوژی- را بر عهده گرفت. مهندس لطف الله میثمی نقل می کند که : ((زمستان سال ۱۳۴۸ بود که به اتفاق مهدی به خانه‌‌ای در خیابان جمالزاده جنوبی رفتیم. این خانه در انتهای کوچه‌ای بن‌بست قرار داشت. وارد خانه که شدیم، علی به استقبال ما آمد. خانه ساده‌ای بود و از آراستگی خانه می‌شد حدس زد که علی با همسرش زندگی می‌کند. من فامیلی علی را نمی‌دانستم، ولی بچه‌ها به او “علی عقیدتی” می‌گفتند. چندین بار هم در کوه‌پیمایی به طرف توچال، همراه دیگر برادران او را دیده بودم.

 به هرحال او از آن لحظه، مسئول عقیدتی ما شد. در دیدارهایی برنامه‌‌ریزی شده، کتاب “راه‌طی‌شده” مرحوم مهندس بازرگان را با او می‌خواندیم و به پرسش‌های زیادی که در سه دوره طراحی شده بود پاسخ می‌دادیم.

 در این کتاب از توحید، نبوت و معاد براساس آیات قرآنی سخن رفته بود. در کنار آن، کتاب “ذره بی‌انتها” را هم بازخوانی می‌کردیم. علی جوهره این کتاب را این‌گونه برای ما توضیح می‌داد که مهندس بازرگان براساس اصل دوم ترمودینامیک، یعنی اصل آنتروپی یا انحطاط انرژی که اصلی است جهان‌شمول، چنین بیان کرده که جهان باید رو به زوال برود، ولی علی‌رغم آن ملاحظه می‌کنیم که سراسر جهان در حال رشد، گسترش و تکامل است و از این دو گزاره بود که به اراده خداوند می‌رسید.

 مهندس در این کتاب، تئوری “جهان سه‌عنصری” معروف خود، یعنی “ماده ـ انرژی ـ اراده” را مطرح کرده بود. در کنار مطالعه این دو کتاب، علی پانزده نقد به کتاب اصول مقدماتی فلسفه، نوشته ژرژ پولیتسر زده بود که آنها را برای ما شرح می‌داد.)) (۴)

 شهید میهن دوست در سال ۱۳۴۹ وارد کادر مرکزی مجاهدین شد و چندی نیز مسئولیت شاخه های اصفهان و مشهد را عهده دار بود.

 پس از ضربه اول شهریور ۱۳۵۰، شهید مهندس علی میهن دوست توسط ساواک شناسایی شد و مدتی نیز متواری بود تا سرانجام در مهرماه ۱۳۵۰ ساواک او را در منزل یکی از بستگانش بازداشت کرد.

 در طول بازجویی ها او بسیار شکنجه شد. مثالی کوچکی از این آزار و اذیت های شهید را مهندس میثمی این گونه نقل می کند: ((پس از ضربه شهریور سال ۱۳۵۰، در بند یک از زندان عمومی اوین بودم که علی میهن‌دوست وارد شد. وقتی با او روبوسی کردم، متوجه شدم که تمام کت و شلوار او بوی نم می‌دهد. علتش هم این بود که او را چندی در سلول‌های انفرادی قسمت فوقانی اوین نگه‌داشته بودند؛ سلول‌هایی که پنجره‌ای به بیرون نداشت و آن‌چنان نمور بود که کف آن علف سبز شده بود. این سلول‌ها ۲۵ واحد و سمبل جشن‌های دوهزاروپانصدساله شاهنشاهی بودند.)) (۴)

 و مانند همه برادرانش شهید علی نیز در ۳۰ فروردین ۱۳۵۱ به جوخه اعدام سپرده شد و به شهادت رسید.

 او قهرمانانه در برابر بیدادگاه ستمشاهی ایستاد و حتی با خشمی انقلابی به دادستان گفت که ((اگر اسلحه داشتم، تو را می‌کشتم.)) (۴) و به تعبیر مهندس میثمی این جمله او بر سر زبان‌ها افتاد و یاد شجاعت و جان برکفی او را جاودانه ساخت.

 شهید میهن دوست در بیدادگاه ضمن دفاع از ایدئولوژی و اهداف سازمان گفته بود : ((ما پذیرفته ایم که تنها با فداکردن جان خود می توانیم در این راه قدم برداریم. ما دانسته ایم که نهضت قربانی های فراوان می طلبد و خود آماده ایم که از اولین قربانیان آن باشیم…)) شهید هماره نکته ای را متذکر میشد. او می گفت : ((وظیفه هر انقلابی این است که در هر لحظه موقعیت و محل دقیق خود را در صفحه مختصات نبرد و در میدان مبارزه تعیین کرده و از آن طریق درجه صلاحیت و قدرت خود را در قبال مسئولیتها تعیین کرده و سپس با تمام نیرو و امکانات خود به انجام مسئولیت بپردازد و بداند که فقط در حین عمل و کار جمعی است که جنبه های مثبت فرد رشد یافته و جنبه های منفی از میان می روند.))

 ((همسر او زنده‌یاد زری آملی در مراسم پس از شهادت او لباس سرخ پوشید تا دژخیمان ساواک، حسرت سوگوارکردن و عزادار دیدن خانواده شهدا را به گور ببرند.)) (۴)

 کوتاه سخن در حد توان وسع جان کلام و مقام، با هر چهار شهید جاودان یاد گرامی مقام پرواز کرده در ۳۰ فروردین ۱۳۵۱، آشنا شدیم. اینان انسان‌هایی بودند به سان دگر هم نوعان. با ممیزه هایی در اندیشه، گفتار و رفتارشان. بی ادعا بودند. بار بردار و جدی و پیگیر. عاشق بودند و رقص کنان بر عهد خویش با خدا و خلق ایستادند. اهل دغدغه تغییر پیرامون بودند و متفاوت عیار از اطرافشان و دورانشان.

 اینان چهار مضراب موسیقی دورانی داشتند که امروز نیز ما باید اهل این چهار مضراب باشیم. اهل عشق بودند و خوش منش. اهل مشی بودند با روشی که خود بدان رسیده بودند. به تعبیر معلم شهید هدی صابر ((عشق، منش و روش ثابت اند و مشی، شناور است متناسب با شرایط روزگاران.))(۵)

 به نظر می رسد که مشی شناور اگر تصلب بردارد خود تبدیل به امری ارتجاعی می شود. مشی ای که می بایست با تغییر شرایط دورانی خود تغییر کند و فرزند زمان خویشتن باشد. شهید علی (بهروز) باکری که خود می گفت ((عمر متوسط یک مجاهد شش ماه است.)) پس از دستگیری و ضربه شهریور ۱۳۵۰ معتقد به این می شود که : ((شرایط تغییر کرده و باید تز قیام مسلحانه را کنار گذاشت و به حرکتهای چریکی اکتفا کرد و تیم ها را فعال کرد، چریک‌های فدایی نیز هم در شهر مبارزه را شروع کردند و هم در جنگل سیاهکل.)) (۲) در واقع شهید باکری بر اساس همین سیالیت مشی بر اساس زمان تصمیم گیر می شود.

 اینان معلم اند برای ما و زمانه ما. زمانه ما که به تعبیر شهید صابر، زمانه غیبت عشق، منش و روش است. باید از این ستارگان آسمان انسانیت و رهایی و آزادگی آموخت عاشقی را و خوش منشی را و اهل روش بودن را و البته باید آموخت که مشی زمان مند است و مکان مند. معلمانی که ۴۰ سال پیش در آن سحرگاه خونین پر کشیدند، اما هنوز دارند معلمی می کنند.

 و ۳۰ فروردین تنها یادگاه شهادت این ستارگان نیست. تنها سه سال بعد یعنی در ۳۰ فروردین سال ۱۳۵۴ رژیم شاه در طی عملیاتی سبعانه و تروریستی ۹ تن از بهترین فرزندان مردم ایران را با دست‌ها و چشم‌های بسته به تپه های اوین برد و در آنجا آنها را به گلوله بست. شهیدان قهرمان فدائی چون بیژن جزنی، حسن ضیاء ظریفی، عزیز سرمدی، سعید مشعوف کلانتری، عباس سورکی، محمد چوپان‌زاده و احمد جلیل افشار به همراه مجاهدان خلق کاظم ذوالانوار و مصطفی جوان خوشدل نه نفری بودند که به خدعه جلادان رژیم پهلوی به قتل رسیدند. متن حاضر تنها گاهی بود برای شهدای ۳۰ فروردین ۱۳۵۱ . اما بر این شهیدان و فرزندان عزیز مردم ایران نیز درود و سلام بی پایان می فرستیم. شاید می بایست روزی نویسنده ای برخیزد و در باب سحرگاه خونین ۳۰ فروردین و شهدایش و همه شهدایش در همه سال‌ها بنگارد تا نسل نوخاسته ایران زمین بداند که چه عقبه پربار و پر هزینه‌ای را در پس پیشانی خود دارد.

 اما و در پایان و برای اندیشه، اگر تنها قدری به مبارزات دموکراسی خواهانه همین دو سه سال اخیر بنگریم. چقدر اهل عشق بودیم؟ چقدر اهل منش بودیم ؟ باید بر سر کلاس این گرامیان بنشینیم و بیاموزیم.

 تشنگان گر آب جویند از جهان

 آب هم جوید به عالم تشنگان

 (مولوی)

 و در پایان هم صدای با استاد شفیعی کدکنی می خوانیم که :

 آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند

 رفتند و شهر خفته ندانست کیستند

 فریادشان تموج شط حیات بود

 چون آذرخش در سخن خویش زیستند

 مرغان پر گشوده ی طوفان که روز مرگ

 دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند

می گفتی ای عزیز ! سترون شده ست خاک

اینک ببین برابر چشم تو چیستند

هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز

باز آخرین شقایق این باغ نیستند

منابع و مآخذ

۱- سه همپیمان عشق – هدی صابر – نشر صمدیه – اردیبهشت ۱۳۸۸ – پشت جلد

۲- http://www.ainanews.com/Default.aspx?tabid=1298&articleType=ArticleView&articleId=229

3- http://www.radiofarda.com/content/F7_Zahra_Bakeri_IV_on_her_Letter/1816603.html

4- http://www.meisami.com/Books/Mihandost/MihanDost.htm

5- سه همپیمان عشق – هدی صابر – نشر صمدیه – اردیبهشت ۱۳۸۸ – صفحه ۱۱

۶- سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام – کاری از موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی

لینک ملی مذهبی

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s