ما و اعدام یا اعدام و ما

کمپین حق حیات: صبحگاه است. چشم باز کرده‌ام. فاصله از تخت تا کامپیوترم فاصله کمی است. خبر شوکه‌ام می‌کند. دختر نقاش اعدام شد. باز خبر را می‌خوانم. دستی در گلویم بیخ خِر و هوای نفسم را می‌فشارد. با دوستی تماس می‌گیرم. وکیلش کجاست؟ جواب می‌دهد در راه شهرستان و گریان. تنم یخ می‌کند. قطع می‌کنم و می‌نشینم.

عکس‌های اعدامش گریه‌ات می‌اندازد. سر بر شانه جلادش اشک می‌ریزد. جوانک شاید نمی‌فهمد که تا ساعتی دیگر‌‌ همان که شانه‌اش محل امنی است برای اشک ریختن، طناب بر گردنش می‌اندازد و جانش را می‌ستاند. وای بر آدمیزادی که آخرین پناهنش جلادش باشد.

دخترک بار‌ها پای اعدام رفته است. مادرش این بیرون تقلا می‌کند. پای همه از مذهبیون تا اهل حقوق و تا همه آبرو داران را به میان می‌کشد. اما انگار تصمیم از جای دیگری گرفته شده. جایی که حتی پسر مقتول هم تنها ابزار دستی است. دخترک با یک نگاه از خود دفاع کرده و بی‌گناه است. شب. خواب. صبح. طناب‌دار. گریه و مصاحبه مادر و تمام. دخترکی که دیروز بود و امروز نیست. پرواز کرده است.

ایران پس از چین کشور دوم در رکورد اعدام است. اما! اما ایران ۸۰ میلیونی کجا و چین حدود یک و نیم میلیاردی کجا؟ به نسبت حساب کنیم با فاصله‌ای معنی‌دار رکورددار اعدامیم. بار‌ها از سعودی با تمام قوانین قرون وسطایی‌اش جلو‌تر. به قول رهبر نظام ولایی: ما رکورد زدیم!

همین رکورد زنی شرم‌آور شاید دلیل اصلی برای صحبت کردن در باب اعدام باشد. از روزهای ابتدای انقلاب و پشت بام مدرسه علوی. تیرباران در پشت بام مدرسه و محل درس و آموزش! تا شبی سیصد و سیصد و چهارصد چهارصد اعدام‌ها در اوین و رجائی شهر. تا قتل عام آدم‌های بیمار به مرض اعتیاد توسط خلخالی. نامی آشنا در صنعت کشتن اهل منقل. بگیرید و بیایید تا به قول شاهین نجفی سلامی که امروز باید برسانیم به شصت و هفت و خاوران. تا و تا و تا امروز. به هر بهانه‌ای. سیاسی، اعتیاد، قتل، دزدی، افساد فی الارض و خلاصه هر بهانه‌ای، جان آدم‌ها را می‌ستانیم. انگار که آن جان ملک طلق پدر حضرات قاضی است که آن آدم از بیخ اینکاره بوده. با جامعه هم کاری نداریم. اینکه بیجه چه شد بیجه شد، مهم نیست. می‌کشیمش و نفس راحتی می‌کشیم و می‌رویم سراغ نفر بعد. بود و نبودشان هم فرقی نمی‌کند.

تلخی نبود انسانیت و اخلاق و مبنا. تفکیک آدم‌ها به اوی گناهکار و مای بی‌گناه. مایی که انگار در سیاره‌ای زندگی می‌کنیم که اوی گناه کار را در آن راهی نیست. انگار نه انگار که صبح و شب کنار هم در خیابان راه می‌رفتیم و سوار یک اتوبوس و بعد‌ها مترو و مینی بوس می‌شدیم و…. نه ما کارمان درست است. اصلا تافته جدا بافته‌ایم!

اینکه چرا اعدام هست، اینکه چرا حاکمیت‌ها اعدام می‌کنند، اینکه چرا در هر موردی که جامعه مدنی وارد می‌شود و فعالین مدنی دخیل می‌شوند، حکومت ولایی لج می‌کند و طرف را اعدام می‌کند و اینکه و اینکه و اینکه سوالاتی که بحثی مفصل و مطول می‌طلبد. بحثی که کارشناسانش باید بنشینند و بگویند و بررسی کنند و جمع بندی.

اما به عنوان یک ناظر اخبار هر خبر اعدام ضربه‌ای بر جان آدمیست. شب که می‌خواهی چشم بر هم بگذاری می‌گویی این یکی را هم اعدام کردند. یک انسان دیگر. یک زندگی دیگر را گرفتند. جان آدمیزاد را به هر بهانه گرفتند. به سقف خیره می‌شوی و سعی می‌کنی تصویر او را در حالی که طناب دار بر گردنش انداخته‌اند تجسم کنی. دعا می‌کنی که نفر بعدی را ببخشند.

و بعد هر بار که عکسش را می‌بینی می‌گویی ‌ای کاش، ‌ای کاش، ‌ای کاش! هر بار که یادش می‌افتی‌ کاش‌ها ردیف می‌شوند. اما نشد. نمی‌شود. دیگر نمی‌شود. آدمیزادی را کشته‌اند. حکومتی عامدا و دانسته قتلی مرتکب شده و آدمیزادی که جرمش معلول است نه علت، کشته می‌شود.

جهان بدون اعدام آرزو نیست. شدنی است. جهانی که آدم‌های مجرم اضافه تلقی نشوند. جهانی که آدم‌ها در آن باور کنند که مجرمان از مادر مجرم‌ زاده نمی‌شوند. مجرم مجرم می‌شود چرا که تک تک مایی که در آن جامعه زندگی می‌کنیم و حکومت از همه ما بیشتر، مقصر است در مجرم شدن آن آدم. جهانی که در آن باور کنیم همه در برابر هم مسئولیم. فقط شعارش را ندهیم. واقعا مسئولیم. کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته را باور کنیم.

خبر اعدام در کنار خانه هنرمندان ایران. کدام ظلعش فرقی نمی‌کند. برای یک جدامانده از وطنی چون من خانه هنرمندان ایران و باغ کنارش حرم امنی بود. جایی که هر بار فکرم مشغول می‌شد مرا می‌پذیرفت و رفقایم را گرد می‌آورد که دور هم همراه شویم و تازه گردیم. عکس‌هایش را جرات نکردم ببینم. خاطرات همه سال‌های جوانی‌ام خراب می‌شدند.

چقدر اعدام در این سو و آن سو خاطرات را نابود کردند؟ چقدر خواب‌ها را پریشان کردند؟ چقدر آدم‌ها را در برابر هم بی‌مسئولیت کردند؟ خبر می‌رسد که بنده خدایی را با چاقو کف خیابان دراز کرده‌اند و خلق الله رد شده‌اند و حداکثر فیلمی با موبایلشان گرفته‌اند. وقتی مردمی را در خیابان و کله صبح جمع می‌کنیم و ملت با زن و بچه می‌آیند برای تماشای اعدام، اینجا این مردم در برابر مرگ یک انسان سِر می‌شوند. پس نفری هم در خیابان با چاقو دراز شود فرقی نمی‌کند. حداکثر سوژه فیلم گرفتن و انتشار در شبکه‌های مجازی است.

راستی از آخرین خبر اعدام چه خبر؟ جدید‌ترین اعدامی کیست؟ چند ساله است؟ چقدر آرزو با او قرار است خاک شود؟ چقدر؟!
کاش‌ها گاهی فقط ذهن را می‌آزارد. جهان آدم‌ها بدجور بی‌رحم است… بدجور.

لینک در کمپین حق حیات

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s