ماه زدگان: روانشناسی سیاسی انقلاب 1357 از دید مهدی اصلانی

مهدی اصلانی از فعالان چپگرا

در بخش چهارم از مجموعه بررسی انقلاب بهمن 57 از دیدگاه روانشناسی نخبگان، با تمرکز بر آیت الله خمینی، مهدی اصلانی، از فعالان چپگرا، دیدگاههای خود را در مقاله ای در اختیار رادیوجی بی گذاشت. 

علی کلائی

سوالات: 

1- پس از این سالها و گذشت از سالهای انقلاب بگذارید به همان سالها و بطور مشخص سال 57 برگردیم. نگاه شما در آن زمان به آقای خمینی چگونه بود؟ چگونه او را شناختید؟ آیا شناخت شما به پیش از این روزها برمی گردد و اگر آری در چه شرایطی؟ لطفا قدری در این باب و نوع دریافتتان از آقای خمینی در آن زمان و زمانه برایمان بفرمائید.

2- سیر تغییر نگاه شما به آقای خمینی چگونه بود؟ چه عواملی باعث این تغییر در نگاه و رویکرد شد؟

3- اگر به آن روزگاران نگاه کنید، دلیل آن نوع رویکرد نسبت به آقای خمینی در آن روزگار را در چه می دانید؟

4- آقای خمینی چه تاثیراتی بر روی شما گذاشت؟ آیا او در ساختار نگاه شما به مسائل و یا تغییر آن موثر بود یا خیر؟ چگونه و به چه صورت؟

5- آنچه که مسلم شده این است که نگاه جامعه ما چه در میان بدنه اجتماعی و چه در میان الیت ها در میان طبقات مختلف نسبت به آقای خمینی نگاهی مفتون شیدا و کارسپار بود. به نظر شما دلیل این رفتار چه بود؟ آیا اصولا این نوع نگاه را می پذیرید؟ اگر آری چگونه و و اگر خیر به چه دلیل؟

6- آقای خمینی را د رآن روزگاران در ماه دیدند. فکر میکنید چه باید کرد و یا چه باید می کردند که دیگر آقای خمینی و آقای خمینی ها در ماه رویت نشوند؟ چه اتفاقی در جامعه ایران باید بیافتد و چگونه؟

7- سخن آخر؟

ماه زده گان

در پاسخ به پرسش‌های شما شرط انصاف آن است که نباید جر زد و دبه کرد. حوزه‌ی شناخت من در سال 57 از خمینی تا آن حد بود که به هنگامه‌ای که از نوفل لوشاتو و زیر درختِ سیب‌اش فرمان داد سربازها پادگا‌ن‌‌ها را ترک کنند، به تاریخ 23 دی ماه 57 جزء دسته‌ی اولِ سربازانِ وظیفه‌ای بودم که به هم‌راه تنی چند از دوستانم از محلِ خدمتام، پادگانِ زرهیی همدان، فرار کردم. آن‌شب پروژه‌ای سراسری در تمامیی کشور کلید خورد و جامعه‌ی امام‌زده به خود مشغول داشت. ماه‌زده‌گان عربده سر دادند: مردم چه وقته خوابه عکس آقا تو ماهه.

گویی آن جمع تنها به یک منظور به خیابان آمده بود. شاه نباشد. همه‌گی‌مان برای نیستی شاه با تمامِ توان مبارزه کردیم. همه‌‌ی جویبارهای کوچکِ فکری به یک نقطه سر‌ریز می‌شد: شاه باید برود. خوب می‌دانستیم که شاه را نمی‌خواهیم، اما اینکه چه می‌خواهیم را نه تنها من و ما، که بسیاری از سرکردهگانِ قبیله و قوم نیز نمی‌دانستند. شغلِ همه‌مان شده بود انقلابی‌گری. روز و شب بر شاه مرگ می‌باراندیم. با ظهور خمینی و برآمدِ شیعیسم، ایران دوسرباخت شد. فارغ از شکستِ سیاسی تمامی نحله‌های فکری از چپ و راست این برآمد را می‌توان و باید باخت مدرنیته و روشنفکری و یک‌کلام فرهنگ ایران دانست.
انقلاب اسلامی را می‌باید یک پیروزی سیاسی ارزیابی کرد. پیروزی سیاسی فرودستانِ فرهنگی که بر تخت قدرت جلوس کردند اما این پیروزی سیاسی شکستِ بزرگِ تاریخی ایرانیان نیز بود. جامعه‌ای که هفتاد سال قبل از نیمه‌ی پایانیی سالِ 1357 خورشیدی تجربهی بزرگِ انقلابِ نا‌تمامِ مشروطیت از سر گذرانده و در نوزاییی ناسیونالیسم ایرانی، نخستین انقلابِ روشنگری در منطقه‌ی خاورمیانه تجربه کرده بود، به آفتِ انقلابِ اسلامی دچار شد. بزرگ‌راهی که کلنگِ احداثِ آن میرزا آقاخان کرمانیها و فتحعلی آخوند‌زاده‌ها زمین زده بودند، از طریقِ کژ‌راهه‌ی خمینی به تونلی تاریک و بی‌انتها منتهی شد. اگر بتوان انقلاب مشروطیت را انقلابی خواند که در آن توده‌های پابرهنه، جنبشِ مشروطیت به دستِ روشنفکران سپردند، بی‌تردید انقلاب اسلامی جنبشی بود که در آن روشن‌فکران و طبقه‌ی متوسطِ شهری، در پس‌رفتی هولناک، انقلاب را به عقب‌افتاده‌ترین نهادِ ارتجاعیی جامعه پیشکش کردند و خود نیز به جاده‌ای بی‌بازگشت گام نهادند. آخر کم‌تر کسی می‌دانست از دلِ آن مبارزهی به حق علیه نظامِ پیشین چنین دیوی سر بر می‌کشد. من شورشی بودم و شورش را کماکان حق می‌پندارم. شورشی به مصلحتِ لحظه نمی‌اندیشد. سرنوشتِ تراژیکِ شورشی را یکی “نه” رقم می‌زند. نه به نظم موجود و نکبتِ قدرت.
من و بسیاری از هم‌نسلان‌ام از اوایلِ سالِ 1357 به عنوان کارمندِ بی‌جیره‌ مواجبِ انقلاب به واسطه‌ی دعوتِ خمینی به استخدامِ انقلاب درآمدیم و به کانونِ تحولاتی پرت شدیم که با سازوکارِ آن نا‌آشنا بودیم. جوانی 21 ساله‌ در کانونی پُر‌آشوب قرار گرفت که از فرجامِ آن کم‌تر کسی خبر داشت. برای بسیاری دشمنی با شاه و نظامِ سلطنت پیروی از مُدِ روز بود تا مبارزه‌ای هدف‌مند. حُکمِ شور بود تا شعور. نه آن‌که شاه نباید می‌رفت یا انقلاب نباید می‌شد. باید و نباید گفتن در این مورد یک‌سر یاوه است. آن روی‌دادِ ناگزیر خارج از اراده‌ی من و ما رُخ می‌داد. انقلاب نه توطئه‌ی قدرت‌های غربی بود نه سفارش شده و فرموده‌ی کسی. خمینی با آگاهی از فقدانِ رَه‌بریی متمرکز علیه نظامِ سلطنت و در ابتدا نه به عنوانِ یک رَهبرِ مذهبی بلکه مخالفِ پرسابقهی شاه موردِ پذیرشِ اکثریتِ مطلق جامعه قرار گرفت.(چپ و راست هم ندارد) این مهر از آغاز خیزش ارتجاعی پانرده خرداد پیشانی‌نوشت خمینی شد. اکثریتِ روشن‌فکران ایران (اعم از چپ و راست) که در هم‌دستی با توده‌ی ماه‌زده شاه را مظهرِ هر نوع تباهی می‌دانستند. به ساده‌گی زیرِ عبای خمینی، مأوا گرفتند.
در طولِ سالیانِ چندساله‌ی حبس و زندان در دهه‌ی شصت و راهِ ‌دور و درازِ تبعید، بسیاری از رویدادهای آن دوران را بارها با خود مرور کرده‌ام؛ کلیدی‌ترین پرسش اما آن است: آیا می‌شد در سالِ 1357 چیزی جز آن‌چه اتفاق افتاد روی دهد؟ آیا 36 سال پیش مردمِ ایران و نیروهای سیاسی می‌توانستند با برآمدی جز جمهوریی اسلامی مواجهه شوند و در جهتی خلافِ مسیرِ خمینی حرکت کنند؟ خمینی بهشتِ موعودِ نادیده‌ی دولتِ اسلامی را به همه‌گان نوید داد و با زدنِ راهنمای چپ همه‌گی ‌را، خلافِ مسیرِ توافق شده، به جهنم هدایت کرد. راهِ دیگری وجود نداشت؟
نظامِ بسته‌ی پادشاهی، با مسدود کردنِ همه‌ی راه‌ها، به حدی از پوسیده‌گی، به ویژه در حوزه‌ی اخلاق رسیده بود، که هیچ راهی جز سرنگونی برای خود باقی نگذاشته بود. خمینی با تبحر و زیرکی، با ایجادِ موج و هدایتِ آن، خیلِ مخالفانِ نظامِ سلطنت را به سربازانِ خود بدل کرد. از جمله پرمعناترین شعارهای انقلاب اسلامی “ما همه سرباز تو‌ایم خمینی” بود. در واقع روحانیتِ شیعه با بهره‌برداری از آزادی‌ی نسبی و فعالیتِ علنی در شبکه‌ی مساجد و هیئت‌های مذهبی و با سابقه‌ای طولانی در کارِ سازمان‌دهی و امکاناتِ کلانِ مالی، در قالبِ خمس و زکات و سهمِ امام، از یک جمعیتِ دینی به یک حزبِ سیاسی بدل شد. بنا بر پژوهش دکتر میلانی، شمار مساجد از 200 مسجد در ابتدای سلطنت پهلوی دوم در سالِ 1320 به رقم نجومی 50 هزار در سال 1357 رسیده بود. خمینی و روحانیتِ هوادارش بعد از خیزشِ ارتجاعی 15 خردادماهِ سالِ 1342 با بدن‌سازی و چرب‌کردنِ تنِ خود، روزِ واقعه را انتظار می‌کشیدند تا در فینالِ کشتیی باستانیی قدرت حریفی سرطانی را از پای درآورند. و دیگر دانسته است اگر غائله‌ی پانزده خرداد با درایت اسدالله علم با سرکوبی زودرس مواجهه نمی‌شد خمینی در سال 1342 دست را از شاه برده بود و حکومت اسلامی‌اش بنیان می‌نهاد. حکومتی که نظامِ امنیتی‌اش دارنده‌ی کتابِ اصولِ مقدماتی فلسفه‌ی ژرژ پولیتسر یا ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی را به زندان می‌برد، راهی برای نجاتِ خود باقی نگذاشته بود. پس از 15 خرداد سال 42 کشفِ اثرِ به غایتِ ارتجاعی رساله‌ی خمینی که در رده‌ی کتب ممنوعه دسته‌بندی شده بود دارنده رساله ره به حبس می‌سپرد. اگر مشاورانِ طرازِ اولِ نظامِ پادشاهی که عناوین‌ِ دکتر و مهندس‌شان را یک کامیون هم به سختی می‌کشید، اسنادی چون رساله‌ی خمینی را منتشر میکردند، جامعه به طرفِ تونلِ وحشتی که خمینی سوزن‌بان‌اش شد، ریل عوض نمی‌کرد. عقلانیتِ مفقود می‌توانست به جای تخته‌بند کردنِ دیگران رساله‌ی “آقا” را حتا جزء کُتبِ آموزشی قرار دهد دیکتاتور زمانی صدای انقلاب شنید که دست به پایان رسیده و خمینی بازی را برده ‌بود. در آن روزگاران هیچ نیروی دیگری جز مذهب و هیچ شخصیت دیگری چون خمینی نمی‌توانست مچ شاه و نظامِ سلطنت بیاندازد. هر نیروی دیگری در تقابل با نظامِ سلطنت در رقابت با خمینی از پیش بازنده بود. خمینی هوش‌مندانه انقلابی را پی افکند که بر واپس‌مانده‌ترین عناصر و لایه‌های اجتماعی تکیه داشت. او ایران را تا حدِ حقارتِ خود تنزل داد.
سویه‌ی دیگر اما شاه و نظام پوسیده‌اش بود. ترس‌خورده‌گی از شبح کمونیسم و همسایه‌ی شمالی آن‌چنان در تاروپود شاه رسوخ کرده بود که گمان داشت می‌تواند با هم‌یاری ارتجاع مذهبی که از بالا کنترلش می‌کرد بر آن فایق آید. سازشی از بن متعفن با روحانیتی به ذات ارتجاعی برای مقابله با خطر کمونیسم و دیوار آهنین! افزون از این‌همه شاه با باورهای خرافی که تعلق به واپس‌مانده‌ترین اقشار جامعه داشت دستی بر ضریح امام هشتم شیعیان داشت و غبار از حرم می‌ربود و با دستِ دیگر کراوات کریستین‌دیورش بر گردن گره می‌زد. روی‌کرد شاه به مذهب و مذهبیون نگاهی کاسب‌کارانه و معطوف بر منفعت دربار بود. بلافاصله پس از جلوسش بر تخت سلطنت آیت‌‌الله قمی که به دستور رضا شاه به نجف تبعید شده بود را با سلام و صلوات به ایران باز می‌گرداند. به ظاهر در این اقدام پیامی مصالحه‌جویانه نهفته بود اما این اقدامِ شاه روحانیت واپس‌رانده را ترغیب به تهاجم کرد. چهار سال بعد اسلامی‌ها در زمستان 1324 توسطِ برادران امامی احمد کسروی را در صحن دادگستری سلاخی می‌کنند. قاتلان با فشار روحانیون مصون از پیگرد قانونی می‌گیرند. لیستِ سازش‌هایی متعفن از این دست چندان بلند است که شماره کردنش خارج از حوصله.
تاریخ ما دوره‌ی ننگینی را از سر می‌گذراند. تصویری بدیع از جامعه‌ای غریب. ماه‌زده‌گی از جمله بیماری‌های لاعلاجی است که در شرایط فعلی درمانی برایش متصور نیست.
36 سال پس از استقرار نظامی مبتنی بر آپارتاید دینی و توافقی به ظاهر همه‌گیر بر سر آینده‌ای سکولار، رای به فردی که هم خودش روحانی است و هم شهرتش و قرار است حافظ قانون اساسی باشد که در آن دست قطع می‌کنند و سنگسار، شگرف است. و رقت‌انگیزتر از همه موقعیتِ پاره‌ای مرشدان سیاسی‌مان که هر اتفاقی بیافتد آن‌را پیروزی مردم آن‌هم از نوع «بزرگ!»‌اش می‌خوانند.
تا هنگامی که این پتانسیل در جمهوری‌ی اسلامی وجود دارد که بتواند بخش کثیری از اپوزیسیون ایرانی را به مطربان روحوضی‌ بنگاه شادمانی علی خامنه‌ای بدل کند و پاره‌ای رهبران سیاسی اپوزیسیون را بزک‌کرده جلوی سفارتِ فخیمه‌اش! به صف کند، یعنی آن‌که هنوز می‌توان و باید در انتظار کسی بود که خواهد آمد و صورتش از صورت امام زمان هم روشن‌تر است.

لینک رادیو جیبی 

 

 

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s