نقض حقوق دگراندیشان، ظلمی آشکار علیه انسانیت

IMG_07581

علی کلائی- قصه دردناکی است. حکم اعدامی برای یک دگراندیش صادر می شود. دیگری با هجوم به خانه به بند کشیده می شود. دیگرانی تنها به دلیل داشتن دیانتی متفاوت از تحصیل محروم می شوند. وقتی خودشان اقدام به تاسیس دانشگاه می کنند، اساتیدشان به بند کشیده می شوند. این قصه دردناک تنها متعلق به دگراندیشان نیست. معممین حوزه های علمیه نیز حال خوشی ندارند. شمشیر داموکلسی به نام دادگاه ویژه روحانیت بر بالای سرشان نگاه داشته اند تا هربار که سر بچرخانند، گیوتین وار چونان عصر وحشت بر گردنشان فرود بیاید. این شمشیر داموکلس صغیر و کبیر، مرجع و طلبه هم نمی شناسد. گردن همه را می زند. در این شهر چه خبر است؟

این قصه اما قصه جدیدی نیست. از فردای پیروزی انقلاب بهمن ۵۷ که قرار بود فردایی باشد که بهار بیاید و آزاد و رها بشویم. قرار بود نه ظلم و نه زنجیری باشد و در اوج خدا باشیم، اما این سکه رایج روزگار ماست. کار به جایی کشید که جانشین بنیانگذار جمهوری اسلامی که عالمی وارسته بود، قبا از دنیای حاکمان برکشید و رو در روی تازه بر تخت نشستگان از رو سفید کردن اطلاعات ایشان روی ساواک شاه را سخن گفت. همه به تیغ گرفتار شدند. از مراجع تقلید تا معممین و مسلمین مکلای دیگرگونه اندیش. قرار بود لاکن مارکسیست ها هم آزاد باشند.اما به تیغ گرفتار آمدند. از سویی دیگر نیز بهائیانی که سالها ساکنان این سرزمین بودند نیز آزادی ستانده شدند. به جای رافت اسلامی با تیغ غضب با ایشان برخورد شد. به جای سنت علوی برادری با سنت اموی تیغ بر گلو نشاندن مواجه شدند. و حدث ما حدث. دیدیم آنچه شد.

اما این داستان ادامه پیدا کرد. امروز نیز دگراندیشان، از مسلمان تا متعلقین به ادیان و اندیشه های دیگر به بند کشیده می شوند. اما در این میانه اگر ناظری گامی به پس نهد و در نمایی وسیع مسئله را بنگرد؟ قطعا از خود خواهد پرسید که آیا آنچه می شود با موازین انسان یافته و یا دیانت گفته منطبق است؟ نسبت آن با میثاق های مشترک بشری چیست؟ در اینجا بر چه مبنایی چنین می شود؟ بشر پس از سالها جدال و در سالهای پس از کشتارهای وسیع جنگ دوم جهانی به میثاقی رسید که به عنوان منشور، مورد وفاق همه باشد. میثاقی و اعلامیه ای که حقوق بشر در عصر سیطره قدرت ها بر حقوق انسانی در آن مذکور باشد و دولت ها مکلف باشند و یا تلاش کنند که به اصول آن نزدیک شوند و ان را اجرا کنند. اعلامیه جهانی حقوق بشر زاده همین تعامل است و سی ماده آن امری است مورد وفاق اکثریت ساکنان این کره خاک. ساکنانی که قرار است با هم زندگی کنند. بی جنگ و جدال. در صلح و آرامش.

این اعلامیه سی ماده ای اما دیباچه ای دارد. موادی از این دیباچه خواندنی است و آموختنی. در این دیباچه می گوید که “نادیده گرفتن و تحقیر حقوق بشر به اقدامات وحشیانه ای انجامیده که وجدان بشر را بر آشفته اند و پیدایش جهانی که در آن افراد بشر در بیان و عقیده آزاد ، و از ترس و فقر فارغ باشند ، عالی ترین آرزوی بشر اعلام شده است.” در همین دیباچه باز تاکید می کند که “مردمان ملل متحد، ایمان خود را به حقوق اساسی بشر و حیثیت و کرامت و ارزش فرد انسان و برابری حقوق مردان و زنان” عزم و جزم کرده اند و قرار است در راه آن تلاش کنند. {دیباچه و متن به نقل از سایت کمیته دفاع از حقوق بشر در ایران است}

حق دگراندیشی و آزادی انتخاب عقیده، دین و راه و منش و مذهب در گام به گام این متن محفوظ است. اما تنها برای مثال می توان از مواد ۱۸ و ۱۹ این اعلامیه نام برد. ماده هجدهم این اعلامیه صراحتا می گوید که: “هر شخصی حق دارد از آزادی اندیشه ، وجدان و دین بهره مند شود : این حق مستلزم آزادی تغییر دین یا اعتقاد و همچنین آزادی اظهار دین یا اعتقاد ، در قالب آموزش دینی ، عبادت ها و اجرای آیین ها و مراسم دینی به تنهایی یا به صورت جمعی ، به طور خصوصی یا عمومی است .” و ماده نوزدهم اعلام می دارد که: “هر فردی حق آزادی عقیده و بیان دارد و این حق مستلزم آن است که کسی از داشتن عقاید خود بیم و نگرانی نداشته باشد و در کسب و دریافت و انتشار اطلاعات و افکار ، به تمام وسایل ممکن بیان و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد.”

اما نمی توان این بهانه را ساخت که مواد این بیانیه باید مطابق با قوانین داخلی ساخته فلان و بهمان کشور باشد. ماده سی ام این اعلامیه صراحتا اعلام می کند که: “هیچ یک از مقررات اعلامیه ی حاضر نباید چنان تفسیر شود که برای هیچ دولت ، جمعیت یا فردی متضمن حقی باشد که به موجب آن برای از بین بردن حقوق و آزادی های مندرج در این اعلامیه فعالیتی انجام دهد یا به عملی دست بزند.” این یعنی ان حقوق هستند بلاشک. و هیچ تفسیری که متضمن نقض آن حقوق باشد نه مشروع است و نه پذیرفتنی. حال باید از حاکمان ایران زمین، دین آویزان حاکم بر ایران پرسید که کدام رفتارشان با دگراندیشان، معتقدان به ادیان و نحله های دیگر با این معاهده بین المللی سازگار است؟

اما سنت دین آویزان است توسل به مبانی و متون دینی برای توجیه رفتارهای استبدادی و نقض آشکار حقوق بشر توسط ایشان. شاید باید بار دیگر سخنان پروفسور رضا اصلان در کتاب No God But God خوانده شود و آنچه او می گوید که نه دین و متون دینی که فرهنگ و سنن و آداب و رسوم مردمان آن جغرافیاست که استبداد و خشونت می زاید. (نقل به مضمون) دوباره فهم شود. این یعنی متون خود زایشگاه خشونت ها نیستند. بلکه فهم های متعلقین که برخواسته از پیش زمینه های فرهنگی و تاریخی مردمان آن سرزمین است می تواند زاینده رفتارهای خشونت آمیز و فهم های خشونت آمیز از متون دینی باشد. ظاهرا دین آویزان حاکم بر سرزمینمان از همین جریان اند. خشونت محورانی که همه امور را و حتی دیانت را با خشونتشان فهم می کنند.

اما مگر می شود از دیانتی که برای بنی آدم کرامت قائل است و این کرامت را ذاتی می داند، نقض حق اولیه دیگرگونه اندیشی را خارج کرد؟ مگر نه این است که در متن مقدس کتاب آخر، قرآن مقرر می کند و توصیه می کند و بشارت می دهد بر کسانی که اقوال مختلف را می شنوند و بهترینشان را بر می گزینند؟ اگر صاحبان اقوال مختلف آزادی عقیده مندی به آنها و نقلشان را نداشته باشند که رسما نقض غرض است. دین آویزان اگر منبعشان همین کتاب آخر است، این کتاب اینگونه سخن می گوید. در این متن اگر از کافر سخن می گوید (جای بحث لغوی و بحث بر سر معنای کلمات قرآنی جای دیگری است. اینجا تنها اشاره ای می شود)، مرادش بر مبنای معنای کلمه پوشاننده حق است. اما کسی که تحقیق کرده و به امری رسیده است را نمی توان پوشاننده حق دانست. نمی توان از خلائق انتظار داشت که تحقیق کنند و حتما به آنچه که ما میخواهیم و درست می دانیم برسند. نمی شود که بر برج عاج همه چیز دانی بنشینیم و انتظار داشته باشیم خلائق همه پس از سالها تفکر و تدبر در پیش پای ما زانو بزنند و بگویند شما درست می گفتید و ما جاهل بودیم! این غرور و نخوت نه سیاق دین که سیاق انسانهایی است که روحیه استبدادی خود را به دین تحمیل کرده و می کنند. و چه بد روحیه ای است این روحیه.

دین آویزان گاه به حکم ارتداد استناد می کنند. همین حکمی که با توسل به آن بارها انسانهایی را به قتل رسانده اند. اما مگر نه این است که مجازات ارتداد در قرآن تنها اخروی است؟ مگر نه این است که مجازات ارتدادی که حضرات مدعی اش هستند جدید است نه قدیم. یعنی در کتب قدیمه اصحاب امامیه به مانند “فقه الرضا، الهدایه بالخیر صدوق(م۳۸۱) مقنعه شیخ مفید (م۴۱۳) انتصار سید مرتضی علم الهدی (م۴۴۷) المراسم العلویه ابوحمزه (م۴۶۳) مختصرالنافع محقق حلی (م۶۷۶) غنیه النزوع ابن زهره حسین حلبی(م۵۸۵)” ذکر نشده است. مگر نه این است که مجازات ارتدادی که ادعا می شود و تازه در کتب جدید قابل مشاهده است، در حکم تعزیر است نه حکم. دین آویزان آیا جدا خود را حاکم اسلامی می پندارند که در حکم حاکم به دنبال وضع تعزیراند؟ آنهم در جهان جدید ووضعیت جدید و عصر رسانه و استدلال و اندیشه و مبنا؟! و بعد هم این داستان را شامل حال کسانی می کنند که با تحقیق و استدلال به امری رسیده اند؟! این امر کجا با دین، عقل، مبنا و انسانیت و حقوق انسانی همراهی دارد؟!

اما باز باید پرسید از دین آویزان حاکم! مگر نه اینکه شما به امامان شیعه استناد می کنید؟ آیا علی ابن ابی طالب در نهج البلاغه در نامه به مالک اشتر نخعی نمی گوید که: “الناس صنفان اما اخ لک فی الدین واما نظیر لک فی الخلق” نمی شود از دیدگاه علی، مردمان یا برادر دینی باشند و یا نظیرمان در خلقت و پس همه واجب الاحترام، و بعد دین آویزان به نام تشیع و پیروی علی نفس هردگراندیشی را بگیرند. باز باید پرسید؟ آیا حضرات دین آویز داستان چگونگی تقریر کتاب توحید مفضل را بر مفضل ابن عمر جعفی را نخوانده اند؟ مرتضی مطهری در کتاب داستان راستان، جلد اول داستان نود و پنجم قصه را روایت می کند. ابن ابی العوجاء که از دهریین است در کنار مزار پیغمبر نشسته و پنبه دیانت و توحید را می زند و هیچ کس هم مزاحمش نمی شود. آنگاه که مفضل بر او می خروشد پاسخی عجیب می دهد. این پاسخ است به نقل از کتاب مطهری. هرچه دقیق نباشد اما به نقل و سیره ائمه نزدیک است. پاسخ این است: “اگر هم از اصحاب جعفر بن محمدى که او با ما این جورى حرف نمى زند، او گاهى بالاتر از این چیزها که تو شنیدى از ما مىشنود. اما هرگز دیده نشده از کوره در برود و با ما تندى کند. او هرگز عصبى نمى شود و دشنام نمى دهد. او با کمال بردبارى و متانت سخنان ما را استماع مىکند، صبر مىکند ما آنچه در دل داریم بیرون بریزیم و یک کلمه باقى نماند.

در مدتى که ما اشکالات و دلایل خود را ذکر مىکنیم، او چنان ساکت و آرام است و با دقت گوش مىکند که ما گمان مىکنیم تسلیم فکر ما شده است. آنگاه شروع مىکند به جواب، با مهربانى جواب ما را مىدهد، با جمله هایى کوتاه و پر مغز چنان راه را بر ما مىبندد که قدرت فرار از ما سلب مىگردد. اگر تو از اصحاب او هستى مانند او حرف بزن.”

دقت کنید. یک ماتریالیست مفضل را به رفتار و تاسی از بنیانگذار مکتب جعفری فرا میخواند. این سطح تحمل و استدلال مبنایی اما از سویی است و رفتارهای استبدادی دین آویزان حاکم بر ایران زمین از سویی دیگر. انهم با ادعای تاسی دروغین به همین مکتب و اندیشه و مبنا. و باز در ذهن زاده می شود که در مکه و مدینه پیغمبر اسلام را گوش می خواندند. بس که می شنید و اهل تحمل بود و احترام به سخن دیگران می گذاشت. جدا قدری دوباره مرور کنیم. اینها تنها قطره از مثالها و نمونه ها بود. اینها کجا و رفتارهای ضد بشری دین آویزان حاکم بر سرزمینمان با دگراندیشان کجا؟

سید موسی صدر که یک عالم شیعی بود و معمم و اهل اندیشه، و هیچ نسبت غیری از آن جنس که حضرات می چسبانند به او نمی چسبید. در سخنرانی خود در هفتمین روز شهادت کامل مروه، سردبیر فقید الحیات صراحتا می گوید که: “صیانت‌ از آزادی‌ ممکن‌ نیست‌ مگر با آزادی. آزادی، برخلاف‌ آنچه‌ می‌گویند، هرگز محدودشدنی‌ و پایان‌یافتنی‌ نیست. در حقیقت، آزادیِ‌ کامل‌ عینِ‌ حق‌ است. حقی‌ است‌ از جانب‌ خدا و حدی‌ بر آن‌ نیست.” یک عالم شیعی آزادی را مطلق می داند. فرزند یک مرجع مسلم تقلید. دین آویزان آیا این اقوال را نشنیده اند که آنگونه با دگراندیشان ایران زمین رفتار می کنند؟

محسن امیراصلانی کشته می شود. دهها به احکام آنچنانی چند ده ساله محکوم می شوند. تیغ اعدام بر گلوی محمدعلی طاهری نمایان است. پیمان فتاحی سالهاست که هرازچندی میهمان زندانهای جمهوری اسلامی است و هم اندیشان با او حتی از داشتن ملک شخصی محروم می شوند و ملک شخصیشان توسط نظام سیاسی مسلط مصادره می شود. با بهائیان چونان رفتار می شود و اساتید دانشگاه بهائی تنها به جرم درس دادن به همکیشان خود به حبس های چندین ساله محکوم می شوند. چرایش را اما کسی پاسخگو نیست. دین آویزان حتی از نشر اخبار این نقض های آشکار حقوق بشر هراس دارند. از استدلال در برابر آنچه انجام می دهند هراس دارند.

آنچه در ایران زمین در ارتبا ط با نقض آشکار حقوق انسانی دگراندیشان و صاحبان عقاید دیگر انجام می شود نه دینی است و نه انسانی. دین آویزان حاکم بر ایران زمین تنها با توسل به تنگ نظری ها و خشونت ها و استبدادشان می توانند ان را توجیه کنند. وگرنه عقل سلیم و اهل منطق آن را بر نمی تابند. اینکه تا کی این سایه سیاه بر سرزمینمان افتاده را خدا عالم است و بس. اما امید است که بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر. و بار دگر این بار واقعا روزگار چون شکر آید.

لینک انتشار در دیدگاه نو 

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s