سونامی مرگ در زندانهای ایران

shahrokh

علی کلائی

فعال حقوق بشر

عصر است و زندانیان برای هواخوری عصرگاهی بیرون می روند. همه هستند جز یک نفر. همبندیان نگران او می شوند. به بالین و نزد تختش می آیند تا ببینند که دوست و همبندی شان چگونه است و بعد با دست هایی قفل شده، سینه و شکمی سیاه شده و دهانی پرخون مواجه می شوند. همبندی شان را مرگ در ربوده است. مرگ زندانی درون زندان این بار بر اساس گزارش ها به دلیل سکته مغزی.

ایران در مجازات اعدام پس از چین رتبه دوم را دارد. البته اگر این مجازات به نسبت میزان جمعیت سنجیده شود، قطعا رتبه اول و گوی سبقت را از رقیب چینی و بقیه رقبای عرب و آفریقایی آنهم با فاصله ای بسیار زیاد خواهد ربود. انگار نام دستگاه قضایی ایران با مرگ، چه رسمی بصورت اعدام و چه غیر رسمی و مرگ زندانیان در زندان عجین شده است.

مسئله مرگ زندانیان در زندانهای ایران امری است که هر بار و پس از مرگ یک زندانی مطرح می شود، مدتی بر سر آن بحث و تبادل نظر و جدال می شود و بعد با گذشت زمان از آن مورد خاص، به فراموشی سپرده می شود تا دوباره مرگی در زندان رخ دهد و رسانه ها بدان بپردازند و مسئله دوباره مطرح شود. انگار این مسئله ای است که برای سیستم قضایی ایران امری کاملا طبیعی می نماید و این سیستم بدون اینکه کوچکترین مسئولیتی در قبال جان زندانیان و سلامتی ایشان برای خود قائل باشد، با عدم رسیدگی نسبت به ایشان خود به عاملی برای مرگ خاموش و یا اعدام خاموش ایشان بدل می شود. به این ترکیب ایجاد و راه اندازی دستگاههای پارازیت انداز که به نام اخلال در امواج تلفن های همراه در برخی زندانها (مثلا زندان رجائی شهر) را که خود موجب بیماری های عصبی مختلف، سرطان و فشار های عصبی و سردردهای ممتد و … می شود و یا عدم دادن مرخصی و یا آزاد کردن زندانیانی که توان تحمل حبس ندارد و حتی برخی حکم رسمی و قانونی عدم تحمل کیفر دارند را اضافه کنید تا متوجه شوید دقیقا فاجعه ای که می توان آن را قتل خاموش زندانیان در زندان نامید به چه صورت در حال رخ دادن است.

حق حفظ جان، حق زنده ماندن و حق زندگی کردن از حقوق اساسی انسانی است و هیچ دولتی حق دریغ کردن آن را ندارد. گذشته از بحث های مرتبط با مجازات ضد حقوق بشری اعدام و تضاد تمام عیار آن با معیارهای حقوق بشری، حق زنده ماندن و سلامتی حقی انسانی است و این حق باید توسط حاکمیت تدبیر کننده جامعه به رسمیت شناخته شود. زندانی در زندان و تحت اتوریته تمام عیار قدرت مستقر، در وضعیت محدود شدن اختیارها و انتخاب هاست و حکومتی که زندان دارد و زندانی، موظف است که حداقل از جان این زندانی و سلامتی او تا زمان خروجش از زندان محافظت کند. امری که در ایران ما نه تنها در این سالها که دهه هاست رخ نمی دهد.

بگذارید تنها به سالهای اخیر نگاهی بیافکنیم و لیستی از مرگهای خاموش درون زندان را به پیش چشم بیاوریم. لیستی که هم من باب تذکر است و هم بررسی آنچه در طول این سالها بر ایرانمان گذشته است. لیستی که قطعا کاملا نیست و تنها نمونه هایی است از فاجعه ای که رخ داده است.

اکبر محمدی شاید یکی از نام آوران این سیاهه غم بار باشد. جوانی که در پی وقایع تیرماه ۷۸ دستگیر شد. فعال دانشجویی ای که ابتدا به اعدام و بعد به پانزده سال زندان (مشتمل بر ده سال تعزیری و پنج سال تعلیقی) محکوم شد. و بعد با دستگیری جدید بدون دلیل دست به اعتصاب غذا زد. اعتصابی که اعتراض به دستگیر مجدد بدون دلیل و توقف روند درمانی او بود. و بعد در هشت مرداد ۱۳۸۵ به طرز مشکوکی در زندان درگذشت. آنچه از قول دوستان او بعدها نقل شد، صدای اکبر محمدی و فریادهای او زیر ضرب و شتم امنیت بانان در زندان بود.

شاید نام دیگری پس از اکبر محمدی، ولی الله فیض مهدوی است. زندانی سیاسی منتسب به سازمان مجاهدین خلق ایران که به اعدام محکوم شده بود. ولی الله فیض مهدوی در اعتراض به عدم رسیدگی به درخواست های قانونی اش دست به اعتصاب غذا زد و در حین اعتصاب غذا در شهریور ۸۵ به طرز مشکوکی درگذشت. مرگی که متاسفانه و به دلیل انتساب سازمانی فیض مهدوی کمتر توسط فعالین حقوق بشر پیگیری شد. متاسفانه در مورد فیض مهدوی و مواردی چون او، نگاه تفاوت محور برخی فعالین حقوق بشری موجب شده و می شود که مرگ منتسبین به برخی گروه های سیاسی در زندان برای حکومت کم هزینه تر تمام شود.

دیگری عبدالرضا جباری است. زندانی منتسب به سازمان مجاهدین خلق ایران که در هنگام بازداشت آسیب جدی جسمی می بیند. جباری پس از هفت سال زندان و گذر از زندانهای مختلف به مانند دیزل آباد کرمانشاه و زندان اوین، سرانجام در آبان ماه ۱۳۸۷ به قرنطینه زندان رجائی شهر کرج منتقل می شود و بعد در این زندان جان خود را از دست می دهد.

اسفند ۸۷ اما ماه پر غمی است. امیر حسین حشمت ساران، زندانی دیگری است که در شانزدهم این ماه جان خود را در بیمارستان رجائی کرج از دست می دهد. امیر حسین حشمت ساران، دبیر کل جبهه اتحاد ملی است که در سال ۸۲ دستگیر و به هشت سال زندان محکوم می شود. اما در اسفند ماه ۸۷ و پس از حمله و مضروب شدن توسط گارد ویژه زندان رجائی شهر و بی توجهی مسئولان، بیماری و عدم دقت در داروهای تجویزی به حالت اغما و کما می رود و در این حال نیز به او در بیمارستان دستبد می زنند. حشمت ساران سرانجام و پس از ۴۸ ساعت کما جان به جان آفرین تسلیم می کند.

دیگر قربانی اسفند ماه ۸۷ جوان بیست و هشت ساله یعنی امیدرضا میرصیافی است. جوان وبلاگ نویسی که اتهامش تنها فعالیت در زمینه هنر و موسیقی بود و بهانه اتهام توهین به رهبران دیروز و امروز نظام جمهوری اسلامی. میرصیافی نیز در روزهای اخر اسفند ماه ۱۳۸۷ در زندان درگذشت. در شرایطی که “مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران” علت مرگ او را “فشار روانی و عدم دریافت کمک های پزشکی” عنوان کردند. گزارشگران بدون مرز از اهمال کاری در ساعت انتقال او به بیمارستان و ساعت فوت او می گوید و برادرش نیز از امکان کتک خوردن امیدرضا و مرگ بر اثر ضرب و شتم و رد واقع قتل امیدرضا میرصیافی در زندان.

انتخابات ۸۸ پر از حادثه بود و مرگ. از کشتار مردمان در خیابان تا مرگ های کهریزک و جنایاتی که شاید باید سالها بعد کتابها در ارتباط با آنها نگاشته شود. اما علاوه بر تمامی این فجایع، علاوه بر اعدام کمانگر ها و علم هولی ها و امثال صارمی، حاجی آقایی کاظمی و کسانی مانند آرش رحمانپور جوان، باز هم عفریت مرگ زندانیان رادر زندان نیز رها نکرد.

محسن دگمه چی یکی از ایشان بود. از بازاریان شناخته شده تهران که به اتهام کمک به خانواده زندانیان سیاسی به زندان افتاد. مرحوم دگمه چی که علائق سیاسی به سازمان مجاهدین خلق ایران داشت در زندان مبتلا به سرطان پانکراس شد و سرانجام همان سرطان و عدم مجوز رسیدگی در بیرون زندان موجب مرگ او در فروردین ماه ۹۰ شد. هرچند چند روزی پیش از فوت از زندان خارج شده بود. اما زمانی رهایش کردند که دیگر کار از کار گذشته بود.

اما یکی از این فجایع که جامعه را تحت تاثیر خود قرار داد، مرگ هدی صابر، از فعالین ملی مذهبی است. صابری که پژوهشگر بود و اهل قلم. معلم بود و شاگردان بسیاری را در تهران و همچنین در یکی از محروم ترین نقاط ایران یعنی استان سیستان و بلوچستان تربیت کرده بود. پس از مرگ دلخراش دختر مهندس عزت الله سحابی در برابر پیکر در حال تشییع پدر، هدی صابر صبرش تمام شد. اعتصاب غذا کرد. اما خبرهایی قطعی حاکی از ضرب و شتم او و شکستن جمجمه او پیش از مرگ وجود دارد. سرانجام هدی صابر در ۲۱ خرداد ۹۰ در زندان و بعد بیمارستان از دنیا رفت.

مرداد ۹۰ ناصر خانی زاده، زندان سیاسی کرد در بهداری زندان مرکزی ارومیه بر اثر آنچه بیماری اعلام شد جان باخت. کلا دوران حبسی که خانی زاده باید طی می کرد ۱۸ ماه بود. خرداد ماه ۹۱ اما زندان رجائی شهر کرج باز شاهد فاجعه دیگری بود. منصور رادپور زندانی سیاسی ای بود که با وجود هشت سال محکومیت در بند ویژه امنیتی این زندان به دلیل بیماری های مختلف ناشی از دوران زندان درگذشت.

و باز خرداد ماه ۹۱٫ سید محمد مهدی زالیه نقشبندیان در بیمارستان رجائی کرج فوت می کند. او زندانی کردی است که بیش از بیست سال را در زندانهای جمهوری اسلامی گذرانده و با وجود مشکلات جسمی، مسئولین زندان و دستگاه قضایی هیچ اقدامی برای درمان او انجام نمی دهند. فروردین ماه ۹۲ علیرضا کرمی خیرآبادی است که نهایتا به حبس ابد محکوم شده است. او نیز به دلیل مشکلات جسمی و ابتلا به مننژیت به صورت اورژانسی به بیمارستان هزارتخت خوابی تهران انتقال یافت و در آنجا جان سپرد.

خرداد ۹۲ افشین اسانلو از فعالین کارگری و برادر منصور اسانلوست که در زندان رجائی شهر به دلیل آنچه سکته قلبی اعلام شد فوت می کند. اسانلو پیشتر در سال ۹۰ به دلیل “جراحات ناشی از شکنجه” در بیمارستان بستری شده و تحت عمل جراحی قرار گرفته بود. تیرماه ۹۲ زندانی عادی پیام اسلامی است که اعلام شد در زندان رجائی شهر خود را حلق آویز کرده است. در حالی که بعدا مشخص شد که این زندانی عادی پس از ضرب و شتم شدید در بند و بدون حکم شورای انضباطی و خودسرانه به انفرادی بند پنج رجائی شهر منتقل شده بود.

دی ماه ۹۲ یک زندانی به نام سعید کمالی در زندان مرکزی زاهدان که در ازای مرخصی به کار برقکاری اشتغال داشت، به دلیل برق گرفتگی فوت می کند اسفند ۹۲ زندانی سیاسی بلوچ علی نارویی در زندان ارومیه درگذشت. دلیل مرگ توسط مسئولین زندان بیماری وی اعلام شد. اما خانواده اش از آثار کبودی در جسد سخن گفتند. اردیبهشت ۹۳ حیان بلده ای زندانی عادی است که در زندان چابهار در اثر ابتلا به بیماری ایذر فوت می کند.

تیرماه ۹۳ یک زندانی در زندان بندرعباس به نام مصطفی نصرتی، در زندان دچار شکستگی لگن خاصره و خونریزی داخلی می شود که به دلیل عدم رسیدگی پزشکی جان به جان آفرین تسلیم می کند. مرداد ماه ۹۳ در زندان شهرکرد دستکم ۱۳ زندانی به دلیل خفگی ناشی از آتش سوزی جان می بازند. شهریور ۹۳ پیکر بهرام تصویری خیابانی از زندانیان محکوم به اعدام در زندان رجائی شهر در سلول انفرادی پیدا می شود. او از زندانیان عادی است که پیشتر در ویدئویی در ارتباط با شکنجه و تجاوز در زندان رجائی شهر شهادت داده بود.

آبان ۹۳ امین پورمحسن زندانی عادی است که در زندان پربنای شیراز به طرز ابهام آمیزی فوت می کند. اردیبهشت ۹۴ جوانی به نام عبدالواحد گمشادزهی در زندان زاهدان به دلیل عدم رسیدگی پزشکی جان می بازد. خرداد ۹۴ انور لاجورد زندانی زندان سلماس به دلیل ایست قلبی و تاخیر در اعزام به بیمارستان جان خود را از دست داد. این رویداد در شرایطی اتفاق افتاد که این زندانی در روزهای پایانی حکم خود قرار داشت.

شهریور ۹۴ هم شاهرخ زمانی، از رهبران جنبش کارگری ایران در زندان به دلیلی که توسط بهداری زندان سکته مغزی اعلام شد درگذشت. این در شرایطی است که این زندانی شب قبل با خانواده خود صحبت کرده بود. تا صبح با دوستان خود بیدار بود وآخرین بار ۹ صبح روز فوت با ظاهری کاملا سرحال در زندان رویت شده بود.

آنچه گفته تنها مواردی از دهها مورد مرگی بود که تنها در دهه اخیر در زندانهای ایران رخ داده است. آماری که اگر مرگهای جمعی نیز بدان اضافه شود و بقیه آمار مرگهایی که نام بردن از آنها خود گزارشی مفصل می طلبد، عدد از ۱۰۰ و یا صدها و هزار فراتر می رود. سونامی مرگ در زندانهای ایران در جریان است. فاجعه ای که هرآن قربانی میگیرد و این مرگ خاموش زندگی زندانیان را از هر دسته و گروه و جریان، از سیاسی تا عادی تهدید می کند.

اما نکته اساسی اینجاست که بر اساس قوانین ایران و آئین نامه اجرایی سازمان زندانها، مسئولیت جان زندانی با زندان بان و سازمان زندانهاست. یعنی در تک تک موارد یاد شده، سازمان زندانها باید پاسخگو باشد و علت مرگ را بگوید. یعنی در واقع اگر یک زندانی از عادی تا سیاسی در زندان جان خود را از دست می دهد، آنکه مقصر اصلی است حکومت، دستگاه قضایی و بطور مشخص سازمان زندانها هستند که باید در ارتباط با این فجایع و مرگ خاموش زندانیان در زندانها پاسخگو باشند. پاسخی که سالهاست کسی نداده است و برای کسی از مسئولین ایران مهم نیست که چه در زندانهای این کشور در حال روی دادن است.

حال بگذارید سری به قوانین داخلی ایران بزنیم تا ببینیم قوانین داخلی همین حکومتی که در آن چنین فجایعی رخ می دهد در این باب چه می گوید. به موجب ماده ۱۱۳ آئین نامه اجرائی سازمان زندان ها و اقدامات تامینی و تربیتی کشور مصوب ۲۳ / ۹ /۱۳۸۴ ” محکوم به محض احساس کسالت جریان را به مسئول امور نگهبانی زندان اطلاع داده و با اخذ معرفی نامه به بهداری موسسه یا زندان اعزام و دارو و دستورهای لازم پزشکی را دریافت می دارد.”

دقت کنید. تنها احساس کسالت! در حالی که در موارد یاد شده مسائل بسیار جدیتری بوده که به زندانی بیمار رسیدگی نشده است. به موجب ماده ۱۱۵ همین قانون” با تشخیص پزشک بهداری موسسه یا زندان در صورت ضرورت ، محکوم بیمار در بهداری زندان بستری خواهد شد” آیا این بستری شدن ها انجام می شود؟ در ارتباط با مورد شاهرخ زمانی به عنوان آخرین مورد روی داده و گزارش شده تا لحظه تنظیم این مطلب، پزشک بهداری حتی از لمس پیکر مرحوم زمانی با این استدلال که دست زدن به پیکر میت غسل میت دارد! امتناع کرده است.

به موجب ماده ۱۲۰ ” رئیس بهداری زندان موظف است همه روزه اول وقت از کلیه محکومان بیمار که در بیمارستان زندان بستری هستند عیادت نماید و پس از پرسش از وضعیت آنان و حصول اطمینان از حسن مراقبت پزشکان و پرستاران نسبت به معالجه و تغذیه صحیح بیماران نظارت کامل و مستمری به عمل آورد.” و چنین چیزی توسط روسای بهداری و حتی پزشکان کشیک در بهداری به هیچ وجه انجام نمی شود.

نگارنده خود در سالهای ۸۶ و ۸۸ بازداشت گاههای انفرادی بند ۲۰۹ اوین را تجربه کرده است. آن زمانی که دردمعده امانم را می برید (بیشتر شباهنگام) تا هنگام اذان صبح باید صبر می کردم تا بهیار بند آرام آرام و غرغر کنان ساچت شربت آلومینیوم ام جی بیاورد تا درد معده ام قدری آرام شود. مواد قانونی ۱۰۵ ، ۱۰۷ ، ۱۰۸ ، ۱۱۱ ، ۱۱۲ آئین نامه نیز حاوی دستورات صریح پیرامون بهداشت زندان و معاینه ی زندانی به محض ورود به زندان و تامین احتیاجات داروئی بیماری است که تازه وارد زندان می شود و سازمان زندان ها موظف است فورا داروهای این تازه وارد را در اختیارش بگذارد. و این انجام نمی شود.

اما ماده ۲۲۹ این آئین نامه در ارتباط با حق استفاده از مرخصی برای بیماران با هدف دستیابی به درمان چنین می گوید: ” چنانچه حسب تشخیص پزشک قانونی محکوم دارای بیماری صعب العلاج باشد یا امکان معالجه وی در موسسه یا زندان وجود نداشته باشد یا قادر به تحمل حبس نباشد به پیشنهاد رئیس موسسه یا زندان ، شورای طبقه بندی موظف است به مدت یک ماه به او مرخصی اعطا نماید که در صورت نیاز قابل تمدید می باشد . تبصره – در صورت ابتلا به بیماری های لا علاج و رعایت مصلحت ، رئیس موسسه یا زندان می تواند پیشنهاد عفو محکوم را به مراجع مربوط بنماید.”

در لحظه تنظیم این مطلب زندانیانی به مانند حسن طفاح، اسماعیل گرامی مقدم، نرگس محمدی و آتنا دائمی و بسیاری دیگر در زندانهای جمهوری اسلامی هستند که احتیاج فوری به درمان دارند. اما از اعزامشان به خارج از زندان ممانعت می شود و یا شرایط بسیار سختی برایشان درنظر گرفته می شود. تنها در یک مورد زندانی زن مشکوک به ابتلا به سرطان سینه (آتنا دائمی) با دستبند و با توهین آمیز ترین روشهای ممکن به بیمارستان برده شد. همین زندانی در وضعیت فعلی مشکوم به ابتلا به بیماری MS است و خانواده می بایست زمان پزشک و بیمارستانی برای رسیدگی به فرزندنشان پیدا کنند.

اسماعیل گرامی مقدم در شرایطی که بینایی خود را از دست داده و برای انجام حوائج عادی روزانه به کمک احتیاج دارد در زندان است و به همین دلیل پیشانی اش بر اثر برخورد با جسمی سخت شکسته است. اما باز اجازه درمان داده نمی شود. نرگس محمدی حکم عدم تحمل کیفر دارد و بیماری عصبی اش کشنده و فلج کننده است. اما همچنان در زندان است.

حسن طفاح زندانی ۸۶ ساله با وجود ابتلا به سرطان خون و داشتن حکم عدم تحمل کیفر همچنان در زندان است و از آزادی ایشان ممانعت می شود. به لیست فوق دهها مورد دیگر می شود اضافه کرد. فاجعه مرگ خاموشی که در ایران در حال رخ دادن است را با کمتر جنایتی در تاریخ میتوان قیاس کرد و با کمتر حکومت استبدادی ای در طول زمان حیات بشر.

کار به جایی می کشد که به دلیل عدم رعایت اصل تفکیک مجرمان در زندان، ابراهیم فیروزی، نوکیش مسیحی از ترس روی دادن حادثه برای او دست به اعتصاب غذا می زند و با حل شدن مشکلی در زندان رجائی شهر و در میان زندانیان عادی از اعتصاب غذای خود دست می کشد. در جمهوری اسلامی تنها اعدام نیست که جان انسانها را می ستاند. مرگ خاموش در زندان خود به روشی دیگر برای اعدام بی سروصدای زندانیان بدل شده است. مسئولیت این فجایع اما با حاکمانی است که ذره برای حقوق انسانها ارزشی قائل نیستند. حاکمانی که انسان بماهو انسان برایشان ارزشی ندارد. حاکمانی که باید گفت انسانیت از حضور و نقش آفرینی ایشان در تاریخ شرمسار است.

سونامی مرگ در زندانهای ایران همچنین ادامه دارد. شاید در همین لحظه نگاشتن و یا خواندن این مطلب فاجعه ای دیگر، مرگی دیگر و مصیبتی دیگر در یکی از زندانهای ایران رخ دهد. شاید باید کاری کرد. اما چه کار را هر فردی متناسب با وظیفه خود و وسع خود باید سنجش کند. اما نشستن در این شرایط یعنی شراکت در مرگ یکی از هموطنانمان در زندانهای جمهوری اسلامی.

در ارتباط با مواد حقوقی از آئین نامه اجرایی سازمان زندانها در پایگاه تخصصی اطلاع رسانی حقوق و وکالت و همچنین تحلیل حقوقی خانم مهرانگیز کار، حقوق دان ایرانی در سایت کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران استفاده شده است.

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s