یک دوی امدادی، از مصدق تا صابر – علی کلائی

در روزگار بدمنشی ها، روزگار فراموشی عهدها و زیرپاگذاشتن اصل ها باید روایت صادقانه ای از بزرگان نشسته بر قله تاریخ و یاد مردمان خواند و چه روایتی صادقانه تر از روایت مردم. مردم عامی عادی کوچه و بازار. مردم ده و کوی و برزن. مردمی که در ادبیات نخوت، دهاتی خوانده می شوند اما صادقترین زندگان اند و بی پیرایه ترین ساکنان ایران زمین.
روایت صادقانه از مصدق. نه تنهابه روایت مشهورنامان و اهل سیاست که به روایت آشپز و خادم و پیر روستا و بانویی که در خانه مصدق کار کرده و جهیزیه گرفته است. روایت صادقانه شهید هدی صابر یا همان آقا هدی صابر خودمان. با همان سر پائین اما منش والای اقا هدی و همان دقت و قاطعیت. یادگاری از مصدق جاوید یاد، پیر پایدار تاریخ ایران زمین. همو که معلم شهید دیگری، علی شریعتی نام، او را رهبر خود خواند و پیرمردی که هفتاد سال برای آزادی نالید.
اما روایت دیگری نیز ذهن را قلقلک می دهد. روایت صادقانه بانو پرستو فروهر در “بخوان به نام ایران” از مرگ مصدق. واکنش پدر و مادرش، شهیدان داریوش و پروانه فروهر. واکنش پسرکی و کودکانی روستایی که در سوک بابای از دست رفته خود می گریند. و نوحه کردن دخترکانی که پیرمرد دوست داشتنی آبادی و یاور نزدیک مردمان را از دست رفته می بینند.
با این روایت، ذهن به بیش از ۴ سال پیش پرواز کرد. به مسجدی در قلهک تهران و یادمان شهید هدی صابر. صابری که این عشق و یاد و نگاه مردمان را به مصدق مستند کرده است. صابری که پس از پرواز خون بارش، جوانانی از بلوچستان ایران آمدند و از سوک و رفتن پدری می نالیدند. مصدقی که می رود و مردمانی که بی پدر می شوند. صابری که می رود و جوانانی در بلوچستان، جوانانی در تهران و در بسیاری نقاط که باز حس می کنند بی پدر شدند. و جوانان بلوچستانی به زبان می آورند. می گویند.
انگار یک خط شرف، یک خط پدری است از آن روز تلخ سال ۴۵ در احمد آباد و آن روز تلخ سال ۹۰ در قلهک تهران. انگار که خطی است از مصدق پدر و آموزگار تا صابر شاگرد و آموزگار. انگار خصلت ها شبیه به همند. پدری. نه تنها برای فرزندان بیولوژیک خود که برای همه فرزندان ایران.
پدری از آن جنس که تفاوت نگذاری. از آن جنس که پشت باشی و پناه. از آن جنس که پس از پروازت مویه کنان، روی خراشان و دیده گریان شوند و موی پریشان شوند فرزندان وطنی که تو برایشان پدری کردی.
معلمی یا شاید بهتر بتوان گفت آموزگاری برای زندگی، حیات اجتماعی و منش فردی و تاریخی.
تا شاگردی معلم روزگار جدید از معلم روزگار قدیم. تا جمع بندی هر کدام در دوران خود برای پیش رو. چراغ سازی از دیروز، به کاربری در امروز برای پیش روی در فردا.
مصدق شاگرد دیروز زمانه، جمع بند و کاربست برای آن روز خود و چراغ و مشعل و نقشه راه دار برای فردا. صابری دیده مسیر با مشعل مصدقی و گام به جلو. جمع بندی تجربه دیروز برای عمل فردا.
حکایت دو میدانی است. دو امدادی. یک خط از دیروز تا فردا. در هر بار کسی به جلو می افتد و می دود. بنا بر توان و ظرفیت و زمین و موانع و اوضاع، آن چوب دو امدادی را به جلو می برد. یا خود به دیگری می سپارد یا دیگری آن را از روی زمین پس از به خاک افتادن پهلوان دورانی بر می دارد و باز به جلو می رود. خط شرفی که به دور از سیاست بازی های معمول و توجیه های پیچیده و عجیب و غریب به نام واقعیت امر سیاست، با حفظ اصول مندی و مبنا داری در زندگی و آموزه های انسانی، مبارزاتی و اخلاقی به جلو برده می شود. هرکدام در عصری ظهور می کنند و می درخشند و بعد پرواز می کنند.
و در این میانه می ماند آموزش گیرندگان. می ماند شاهدان این دوی میدانی. یا قهرمان نیستند. اما اهل دو هستند در حد وسعشان. می آموزند و برای خود، در محیط خود به کار می بندند. هر چند محیطشان محدود باشد. اما سنت را بنا بر ظرفیت جان و جهان خود حفظ می کنند. یا کلا بی خیال اند. از کنار زمین دو رد می شوند. دویدن ها، افتادن ها و سختی کشیدن ها را می بینند اما در زندگی خود و خیالاتی که واقعیت های متوهمانه است به جلو می روند و داستان آنکس که نداند که نداند که نداند می شوند.
دو یای دیگر می ماند. البته شاید یای دیگری هم باشد. اما خب! مرغ فکر نگارنده بیشتر پر پرواز ندارد. اگر یای دیگری بود خواننده با توجه به وضعیت باید بتواند خود ترسیم وضعیت کند.
می ماند دو یای دیگر. دو یا در منتها الیه دو خط. یک یای قهرمانانه. جذب زمین و دویدن شدن. پانه ور کشیدن و استوک ها را بند سفت کردن و با لباس ورزشی به سر پیست آمدن و همه شرایط را سنجیدن است.
اما یک یا ظاهرش با یای قبلی شبیه است. اما درونش پوک است. یای کسانی که به مدال همراهی، شاگردی، همنفسی در جایی و بودن در مکانی و جمعی و راهی و قصدی و مسیری با معلم مفتخر هستند. از بودن با او نام و نان برای خود می خرند و اما بردارهای عملشان عکس عمل معلم است. مهم نیست که دوستان معلم هستند، رهروان دیروز راه اند یا شاگردان دیروز معلم. نقدا نتیجه عملشان، بُرداری است عکس راه معلم. اینان سخنی در راهی می گویند و عملی در راهی دیگر دارند. نیت ها چیست؟ والله اعلم
حکایت خط سرخی است از دیروز تا امروز. یک دوی امدادی از معلمان دیروزین تا معلم های امروزین. هر کدام پاسدار امانت صاحبان امانت دیروز خود و چشم جوی کسی که برای فردا امانت به دست بگیرد. یک دوی امدادی است. خطی از مصدق تا صابر.
وفات مصدق و تولد صابر هر دو در ماه اسفند است. حماسه ملی شدن صنعت نفت هم در همین ماه. وفات معلم دیروز و تولد معلم امروزین در یک ماه. شاهکار معلم دیروزین در همین ماه. انگار معلم دیروزین می رود، شاهکار خود را به امانت به معلم امروزین می سپارد. عجب زمانها و ماهها سخن ها می گویند. عجب!
صابر، مصدق را اینگونه می دید: “مصدق یک رهبر کاتالیزور بود، نه عمامه سرش بود و نه ایدئولوژیک بود و نه ادعای مذهب داشت و نه یک عبای کاذب داشت. یک فرد کاملا ایرانی با اتکا به سنن مذهبی و الهام درون. غیر ممکن است فردی جامعه‌ای را تغییر بدهد اما الهام درون نداشته باشد. ملّی کردن به نام خدا بود، ۲۷ ماه و ۱۵ روز، بسیار فراتر از این است که نفت ملّی شد. همه‌ چیز ملّی شد و یک جشن عروسی سراسری تحقق پیدا کرد. سنت مصدق اشل کوچک تر سنت خداست در مشارکت.”
مستند “مصدق از نگاهی دیگر” اثر شهید هدی صابر در شب ۲۹ اسفند ماه ۱۳۹۴ از برنامه آپارات بی بی سی فارسی پخش شد.

لینک زیتون

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s